مادرت تنهاست

شهید مجید جعفرآبادی

«مادرم تنها نیست، امام تنهاست.» این تک جمله‌ی پر از معنا آغاز راه منتهی به سعادت شهیدی از گرگان بود. سال 44 در محله‌ی میخچه‌گران گرگان، «قدرت‌الله ثنایی» به عالم خاکی آمد که به نام زیبای سعید، صدایش می‌زدند. سجد گلشن جامع، منزل معنوی او بود و نهایتان هم در شهریور 62 مثل زندگی‌اش سعید از دنیا رفت و امام‌زاده عبدالله(ع) گرگان منزلگاه ابدی او شد.

جوانی خوش‌سیما و محجوب بود و مثل همه‌ی شهدا دوست‌داشتنی؛ به‌طوری که جای خالی‌اش را هیچ چیزی پر نمی‌کند.

در مرکز تربیت معلم قبول شده بود، اما به جبهه آمد. او را در نساجی اهواز و در مقر نیروهای تخریب دیدم. با جمعی از بچه‌های گرگان آمده بود و آن‌قدر کم‌حرف بود که جمله‌های زیادی ازش در خاطر ندارم.

جمع بچه‌های گرگانی که چهار، پنج نفر می‌شدند، با سعید به منطقه‌ی سومار رفتند تا پدر او را که ارتشی مستقر در آن‌جا بود، ببینند. سعید با همان حجب و حیای خلاصه شده در چشم‌هایش، تنها یک حرف به پدرش زد؛ «شما گرگان نبودید نتوانستم برای جبهه رفتن اجازه بگیرم...»

پدر همان‌جا احساس کرد که فرزندش بار سفر آسمانی‌ را بسته است. بچه‌ها که به اهواز برگشتند، چند شب بعد پدر در خواب دید که مجلس جشنی برپاست، اما سعید حضور ندارد. از مادرش سؤال کرد. او گفت: «مراسم عروسی سعید است و الآن سعید را می‌بینی.»

فردا روز به نیمه نرسیده بود که پدر را از مقر ارتش به نحوی خارج کردند و در راه خبر شهادت پسرش را دادند. سعید، همان روز صبح، در میدان مین هویزه به شهادت رسیده بود.

شب پیش از شهادت، در مقر تخریب اهواز، مراسم دعای توسل برگزار شده بود و حال سعید بسیار دیدنی بود. پس از دعا هم هنوز خواب به چشم بچه‌ها نیامده بود که سعید جمله‌ی عجیبی گفت؛ «اگر من شهید شوم، برای مادرم خیلی سخت است. باید سوره‌ی عصر را زیاد بخواند که صبرش را زیاد کند.»

همین‌طور هم بود. صبر مادر خیلی زیاد نبود. خیلی بی‌قراری می‌کرد. پدر سعید به یکی از بچه‌های تخریب و از دوستان نزدیک سعید گفته بود: «شما به‌نحوی او را آرامش بدهید. چیزی بگویید، خیلی بی‌قرار است.»

دوست سعید هم چون چیزی برای عرضه نداشت، از فرط ناچاری، قضیه را برای مادر خود می‌گوید. مادر هم اصلا سعید را نمی‌شناخت و کاری نمی‌توانست انجام دهد. اما در نیمه‌های شب، رؤیای این مادر، حقیقتی را آشکار کرد. صبح به فرزندش گفت: «این سعید که دوست توست و من او را نمی‌شناختم، دیشب به خوابم آمد. با یک اسب زیبا و در یک باغ مصفا. تا او را دیدم، بهش گفتم: «فکری به حال مادرت کن.» و سید خندید و گفت: «اگر مادرم بداند چه‌قدر جایم خوب است،‌ بی‌تابی نمی‌کند.»»

و همین آرامشی بود برای مادر سعید.

مادر و پدر سعید،‌ با لطف الهی، شاکر این نعمت خداوند هستند. هنوز مادر این خاطره را خوب در یاد دارد؛ «وقتی سعید صحبت از جبهه کرد، به او گفتم: «سعیدجان! پدرت در جبهه است و ما تنهاییم.»

اصرار من فایده‌ای نداشت. بنابراین به خواهرم گفتم که سعید را صدا کند و چیزی به او بگوید. او هم با مهربانی گفته بود: «سعیدجان! مادرت در نبود بابا، تنهاست.»

سعید تا این را شنید، گفت: «خاله‌جان! مادرم تنها نیست، امام تنها است.»

ماهنامه امتداد

شماره 76، دی 1391

صفحات (29-29)

/ 1 نظر / 14 بازدید
مهدی

سلام. لینک شدید با نام یک طلبه لینک بفرمایید موفق باشید